یکشنبه ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

سَرخوردگی که میگن همینیه که من هم دچارش شدم؟ که خوندنم نمیاد (حالا نوشتن که از اولش هم اومد نیومد داشت برام، ولی الان در کمال ناباوری میبینم که دچار نخوندن شدم) حوصله هیچ کاری رو ندارم. دائم فکرم مشغوله. هنوز نمیتونم باور کنم اتفاقاتی رو که افتاده و جسته گریخته هنوزم داره می افته. اخباری که میرسه... هنوز نتونستم عمق فاجعه رو باور کنم.
سختمه. خیلی سخت

دوشنبه ۲۹ ژوئن ۲۰۰۹

خودم را گم کرده‌ام.. جایی میان این روزها گم شدم و این را می‌فهمم که هیچ‌چیز در زندگی‌ام سرجایش نیست.. حرفهایی می‌زنم.. کارهایی می‌کنم.. و فکرها.. فکر‌هایی که انگار آنها سوار برمنند و من نقشی در ایجادشان ندارم.. هنوز گیجم.. هنوز شبها نمی‌توانم بخوابم.. دیشب، چهارصبح بود که با کمک قرص توانستم چند ساعتی بخوابم.. هرشب کابوس می‌بینم.. همه عزیزانم.. همه دوستانی که شنبه به‌خاطرشان بسیار گریه‌کردم تا صدایشان را شنیدم، توی خوابهایم زیر شکنجه‌اند.. و من توی خواب التماس می‌کنم و انگار تمام بدنم زیر بارهای سنگین له می‌شود.. سعی می‌کنم از این بارها خلاص شوم.. دو روز است که با تمام قدرتم تلوزیون را خاموش نگه‌می‌دارم و همه خبرها را خوانده شده، رد می‌کنم.. می‌خواهم از این راه صعب عبور کنم.. آنچه مرا از هم پاشیده، یک‌جور یاس عمیق است..
نمی‌دانم چکار باید بکنم؟ راستش این‌که هیچ‌ امیدی به روزهای روشن از این پس ندارم.. هر اتفاقی که بیافتد، هر پرده ای که بالا برود و هر نمایشی که اجرا شود، توی فکر این روزهای من سرانجام زیبایی ندارد..
من برای خودم باید کاری بکنم.. بروم؟ آدم رفتن نبوده‌ام.. و نیستم؟ نمی‌دانم..
درس بخوانم؟ همه‌چیز آن‌قدر مبهم است که انگار توی مه دارم تصمیم‌ می‌گیرم.. کار دیگری به‌ذهنم نمی‌رسد.. معلم موسیقی می‌گوید خودت را میان موسیقی و ورزش و کتاب و دنیای خودت غرق کن.. آنچه بیرون می‌گذرد، در دست تو نیست.. و تو هیچ نقشی در به‌وجودآمدن و نیامدنش نمی‌توانی داشته باشی.. مدیرعامل مهربان هم همین را می‌گوید.. دایی هم همین را.. اینها کسانی هستند که حداقل بیست سال از من بزرگ ترند.. و بدی کار اینجاست که خودم هم همین فکر را می‌کنم..
امروز حتی در نقطه صفر آرزوهایم نیستم..

فروغ

چهارشنبه ۱۷ ژوئن ۲۰۰۹

من که بغضمه (به قول آیدا) ولی مرسی که مینویسین اینروزا:
بابا متفاوت!
تهران بیست و پنج خرداد هشتاد و هشت
تهران بیست و شش خرداد هشتاد و هشت

چهارشنبه ۱۰ ژوئن ۲۰۰۹

میرحسین ...


رای خاموشیهای عزیز لطفاً رای بدین!

چهارشنبه ۲۷ مهٔ ۲۰۰۹

سه‌شنبه ۲۸ آوریل ۲۰۰۹

هی می‌خواهم بیایم بگویم که این ماجرای اعتماد به نفس، یک ماجرایی‌ست که جدی‌اش باید گرفت. هی می‌خواهم بیایم تکرار کنم که این لعنتی مفهوم کامل جذابیت است اصلن.

اولین بار توی دفتر طبقه‌ی بیست و ششم دنبالش راه افتاده بودم و غرق استیل راه رفتنش بودم، قشنگ می‌گرفت آدم را. داشت مرا می‌برد که جای شکر را نشانم بدهد آن گوشه. مدت‌ها بعد که کنارم طاق‌باز خوابیده بود و ملافه را تا بالای سینه‌هایش کشیده بود و دست‌ها را زیر سر قلاب کرده بود و آرام گرفته بود، همین‌طور که با انگشتم مسیر حاشیه‌ی گردنش را به سمت پایین گز می‌کردم، برایش تعریف کردم آن لحظه‌ای را که آن روز پشت سرش راه افتاده بودم توی دفترشان. گفتم که آن سناریوی کوتاه را نتوانسته‌ام از سر به در کنم. برایش تعریف کردم که همین‌طوری که دست‌هایم توی جیب‌های جلویی شلوار جینم تکیه کرده بودند و انگشتان شستم بیرون هوا می خوردند، هی فکر می‌کردم که این استیل لعنتی راه رفتنش، این خرامان محکم‌ش چقدر جذاب است. پرسید استیل که می‌گویی یعنی چه؟ فرقش با آن زیبایی، خوش تیپی، چه می‌دانم، جذابیت چیست توی ذهن تو؟ گفتم استیل که ربطی به این‌ها ندارد، بعد بلند شدم و مثل اوران‌گوتان‌ها برایش راه رفتم، مرد از خنده، گفتم خوب این شاید بشود راه رفتن بی استیل، هرچقدر هم که خوب باشی. از یک سوراخ دیگر که نگاهش کنی، آهسته‌تر که با موضوع برخورد کنی، کلید قضیه توی اعتماد به نفس پیدا می‌شود، نمود اعتماد به نفس در رفتار. همینطور نمود آرامش، همه‌اش می شود چیزی در مایه‌های استیل، استیلی که مال آن بو و کشش لحظه‌ی اول ساخته شده اصلن، استیلی که بعدها باید رفت دنبال اصالتش، آرامشش، فرهیختگی‌اش و هر چه در یک رابطه باید دنبالش بود، استیلی که اصلن می‌شود رابطه نشود، لبخندی لک‌لکی بماند

شنبه ۱۱ آوریل ۲۰۰۹

و اینگونه در 28 سالگی بود که من صاحب یک مهمونی تولد هیجان انگیزکوچولوی خوشگل شدم و یه خونه که پرشده بود از شمعُ گلُ اسمم و البته یه کیک شکلاتی گنده :x
و هیجان انگیزترش، کادوی تولد مسافرت-گونه ای بود که گرفتم برای اولین بار. غرق کردنم تو سفیدی عمیق اون همه برف، کاری بود که فقط از تو بر می اومد :)
مرسی گیبیلیگیبیلی من . آیلاگاویو ;)

سه‌شنبه ۷ آوریل ۲۰۰۹

تولدت مبارک باشه بچه. 28 هم رسید...

یکشنبه ۱۵ مارس ۲۰۰۹

هی هی زودتر شب شه، زنگ بزنی.... من که از هیجان مُردم دختر
و البته هیجانم از ندونستن نتیجه نیست که، از انتظار برای شنیدن جزئیاته